روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
155
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
ميآيند و در ميان كوههاى بيرون از دو حصار شهر خانههايى دارند . صخرههاى مرتفع اين حدود همچون بامى بر دژ و ديوارهاى شهر معلق است كه آنها را از گزند باران مصون نگاه مىدارد . زيرا اين صخرهها كاملا نواحى اطراف دژ را ميپوشاند . با موقعيت ممتازى كه اين دژ دارد نميتوان نه از پايين و نه از بالا بر آن دست يافت . در درون حياط دژ چشمهء آبى است كه نياز مردم شهر را بر طرف و نيز بيشههاى اطراف شهر را سيراب مىكند . درهاى بسيار زيبا در پايين ماكو هست كه از آن رودى ميگذرد و موستانها و كشتزارهاى گندم متعددى را آبيارى مىكند . گويند كه زمانى تيمور حصار ماكو را محاصره كرد ولى نتوانست آن را بگيرد پس در صدد سازش با امير آن برآمد و قرار بر آن نهاده شد كه صاحب آن با بيست سوار با تيمور همراهى و كمك كند و هر گاه كه او را بخواهند آمادهء خدمت باشد . اندك زمانى پس ازين پيمان بار ديگر گذار تيمور به حصار ماكو افتاد و امير آنجا پسرش را كه جوانى بيست ساله است با سه اسب خوش زين و برگ به پيشباز او فرستاد . اين اسبها را بعنوان پيشكش فرستاده بود . چون تيمور بپاى حصار رسيد ، اين جوان به استقبال رفت و آن اسبها را برد كه از جانب پدر تقديم كند . تيمور آن پيشكشها را با نهايت لطف پذيرفت و به سپاهيان ابلاغ كرد كه هيچيك حق تخطى و دست درازى به زمينهاى آنجا را ندارد . سپس تيمور چون متوجه شد كه صاحب ماكو پسرى اين چنين نيكو دارد ، گفت دريغ است كه چنين جوانى در خانه بماند و حاضرست كه او را به خدمت بپذيرد و با خويشتن ببرد و او را در سلك ملازمان نوهاش درآورد . اين شاهزاده « عمر ميرزا » نام داشت كه در آنزمان فرمانرواى مغرب ايران بود و ماكو نيز در قلمرو اوست . اين جوان اينك در جزء پيرامونيان عمر ميرزاست و در سپاه وى بدرجهء فرماندهى رسيده است . اما بر او فشار آوردهاند كه بر خلاف ميل خويش مسلمان شود و او را سيورغتمش نام نهادهاند . وى اينك سردار نگهبانان عمر ميرزاست . ظاهرا اين جوان چنين مينمايد كه مسلمان است ،